تبليغاتX
خدا تمام این ثانیه هاست..





















خدا تمام این ثانیه هاست..

پاکش کردم بخاطر یه دوست !! راست میگه خب ... بعضیا یه جوری هستن ... از حرف در آوردن خوششون میاد !! البته از کار خودم دفاع نمیکنم... !!!!!!!!!!!!!!! بی خیال ...... فعلا !!!

 

 داشتم فکر میکردم ...  ، به خودم ، به وقتایی که خیلی چیزا رو ساده می دیدم ، به وقتایی که از هیچی ترسی نداشتم . ساده شروع شده بود ولی حالا برام هر لحظه اش جدایی رو سختر میکنه جدایی رو که میدونم بهش محکومم .  توی منطق یه بحث هست به اسم نِسَبِ اربع ( نسبت های چهار گانه ) ... بین دو تا تصور کلی قضیه پیدا میکنیم...داشتم به ساده و سخت فکر میکردم... 1_هیچ سختی آسون نیست 2_ هیچ آسونی سخت نیست ( بهش میگن تبایُن ) یعنی هیچ ربطی بهم نداره...

ولی دلم میخواست قضیه هاش این باشه : 1_ بعضی سختها می تونن آسون باشن 2_ بعضی سختها میتونن آسون نباشن !! 3_ بعضی آسون ها می تونن سخت باشن 4- بعضی آسون ها میتونن سخت نباشن !! .... اینطوری آدم میتونه هر سختی ای رو آسون کنه ... ( عموم و خصوص من وجه !!!!! ) به نظرم شُدنیه...این کار میتونه منطق و بی منطق کنه ... فکرشو بکن ... اگه مثل شروعش که ساده بود آخرشم ساده تموم بشه ... ارسطو و سقراط و افلاطونم میرن زیر سوال...اونا خواستن ... خواستن باور کنن که هیچ سختی آسون نیست !!! منم میخوام باور کنم و به دیگرانم بقبولونم که میشه از یه پایان تلخ ، یه ....  ولش کن الان یه چیزی بگم باز یکی پیداش میشه میگه با زندگیه من رمزی حرف نزن ...

 

+نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت11:31توسط شادی | |

سلام...

امروز۶ اسفند... الانم ساعت 9 عصر ... 

 دیشب داشتیم حساب میکردیم من چند ساعت میخوابم !! :

صبح ساعت 6:30 صبح پا میشم ... بیدارم تا ساعت 1:30 که میام خونه ...میدونی که ناهار نمیخودم ...پس ساعت 2 خوابه خوابم ...خوابم تا تغریبا ساعت های 7 ...پیه ذره منت بذارم سر دبیرام بخوام یه کوچولو درس بخونم تا 8 یه سر با.. اینا میرم بیرون طرفای 9 & 9:30 برمیگردیم یه چیزی به اسم شام میخوریم و ... اگه عذاب وجدان درس نداشته باشه 10 میخوابم اگه نه که 11 ... ایلبته این یه الگوی عادیه ... بعضی وقتا که فوق برنامه دارم 3:30 میام خونه اینقدر بده درست ساعت خواب شیرینم میره ... خلاصه این باعث میشه ازون ور تا ساعت 9 بخوابم و یه کوچولو پاشم خودم و نشون بدم باز بخوابم ... با این حساب من به طور میانگین فقط 10 ساعت بیدارم ... یعنی 14 ساعت خواب ؟ دیشب دکتر میگفت چرا یه دختر 17 ساله ی به ظاهر خوشحال و شاد باید 5 ساعت اضافه بر نیاز بدنش بخوابه ؟ ... آخه اینا که میگن نخواب چرا نمیگن وقتی بیداری چکر کنم ؟ نه جدی ... بیخودی بیدار باشم از کارای مسخره ی آدما حرص بخورم ... دیشب داشتم با محمد ((داییم)) بحث میکردم ... آخه میدونی من و ...دیوونه ایم ... بعضی وقتا به یه چیزایی میخندیم که بقیه اصلا نمیفهمن خنده اش کجاس ؟ ... مثلا نشستیم پشت میز من یه ذره گردن و کج میکنم به ..نگا میکنم بعد بلند بلند میخندیم ... خب اونا نمیفهمن ما چرا میخندیم بعد ما میخندیم! ... اینا اصلا انگار به تداعی معانی عقیده ندارن...  امشب رفته بودیم واسه محمد ژیلت بخریم ... آقا گیر داده بود میگفت ریش آقا جنس چیه ..میگه پلاستیک خب وقتی اومدیم بیرون همش داشتیم به این قضیه میخندیدم وقتی رسیدیم محمد شاکی شد که چرا شما ها عین جلفا تو خیابون میخندین! خب اگه نمیذارن با هم بخندیم بهتره بریم بگیریم بخوابیم !! اصلا من تا کوچکترین عصبانیتی برام پیش ماید میپرم میرم میخوابم ... این و به همه توصیه میکنم ... یعنی هرکی کم میخوابه تو زندگیش مشکل داره ... اونایی که دیر میخوابن ... میدونی چرا چون مجبور میشن که ساعتاشون و یه جوری پر کنن ... با چیزایی شاید اگه نباشن اونا آرامش اعصاب بیشتری دارن ... دکتره دیروز بهم گفت   دخترم از چی تو زندگی لذت میبری؟ گفتم ازینکه با دوستام باشم و باهاشون بخندم فقط همین ، بهم خندیدن ... به دکتر گفت : دروغ میگه !! ... اولش نفهمیدم چرا این و میگه ولی بعدش که آقا توضیح دادن فهمیدم چی میگه ..... بهش گفت : همین عصری چرا داشتی خودت و میکشتی که چرا اینجا آنتن نداری که SMSبزنی؟ ... خب منم میخواستم SMS بزنم با دوستم حرف بزنم ازش خبر بگیرم بگیم و بخندیم ... !!! ای بابا اینا نمیفهمن منظور من و ... خب من دوست زیاد دارم تو هم یکی ازونا پس دوست دارم باهات حرف بزنم بگم بخندم!! گیر دادم که بگم بخندم ...!!! بیمارم بابا ... بگذریم ... دست آخر این بود که مغز من و دیشب شستشو دادن که خواب بهتره 2 ساعت توی بعد از ظهر باشه نه کمتر نه بیشتر ... و همه ی این حرفا باعث شد من امروز که ساعت 1:30 اومدم ساعت 2 خوابیدم تا 7:45.... خیلی خوش گذشت....زندگی یعنی فقط خواب ...البته راستش رو بگم ؟ ...واقعیت اینه که خواب هایی رو که میبینم خیلی بیشتر از زندگی عادی دوس دارم ... در واقع من خوابام و باور میکنم و ازشون لذت میبرم ...

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت21:34توسط شادی | |


آيا سقفي بالاي سرت هست؟

 

ناني براي خوردن ،

لباسي براي پوشيدن و ساعتي براي خوابيدن داري؟ آري .

نامي براي خوانده شدن ،

کتابي براي آموختن و دانشي براي ياد دادن داري؟ آري .

بدني سلامت براي برداشتن سبد يک پيرزن ،

سخني براي شاد کردن يک کودک ،

دهاني براي خنديدن و خنداندن داري؟ آري .

لحظه اي براي حس کردن،

قلبي براي دوست شدن و خدايي براي پرستيدن داري ؟ آري .

پس خوشبختي ، بسيار خوشبخت

 

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت20:19توسط شادی | |