|
الان که تصمیم گرفتم برایت بنویسم دل پر دردی دارم که دلم می خواد ساعتها بنویسم،صفحه ها بنویسم
می دانم که نمی توانم خدا دلم گرفته از اینکه همه چیز مرا در بر می گیرد جز تو خدا نمی دانم چه کنم مانده ام در مانده ام نکن تنهایم نذار نمی توانم بدون تو لحظه ای دوام بیاورم و عمری که نمی دانم تا کی؟؟؟ چه غفلت ها که کرده ام که می دانم از کی!!! خدا دل این بنده ات خیلی گرفته است ... دلش تو را می خواهد و حسابی هم تنگ است ... خدا جان الان که برایت می نویسم یاد تو تنم را می لرزاند ... به حدی رسیده ام که حتی رویم نمی شود بگویم دوستت دارم ... خودم هم خنده ام می گیرد، و بعد هم گریه ... گریه ... گریه ... کاش می توانستم ساعتها اشک بریزم بلکه کمی تنها کمی فقط کمی سبک تر شوم ... خدا یاد خودم که می افتم من ... چیزی جز این نبودم همه چی از زمانی شروع شد که بخشش تو را ،روح تو را ،عشق تو را در خودم در یافتم ... زندگی ای که از طرف تو به من هدیه شد و چه شد؟؟؟ خدایا گاهی می اندیشم چرا به اصل خود بر نمی گردم ... چرا یادم می رود که چه بودم و تو مرا چه ساختی ... چرا همیشه در حال فراموشی و فراموش کاری ام ... دلم بسیار گرفته است ... خدایا می دانم که بیایم زبانی ندارم که بگویم دوستت داشتم بگذار تا همینجا هستم با همین سیاهی و تباهی بگویم در همه ی عمرم تو رو حس کردم ،دوست داشتم، ولی بد بودم ... بد ... ای خالق من ... ای آفریدگار من ... مرا ساخته ای و من تو را بسیار دوست دارم ... تو را گاهی کم می فهمم ... گاهی سخت ... اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ... خدا جا مانده ام ... داغونم خدا به دادم برس ...
|
About
در اغاز هیچ نبود Archivesاسفند 1387بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 Specific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
|